آنها که تحمیل کردند و آنها که تحمل کردند

این روزها گذشته از «گفتگو»هایی که در بالا وجود دارد درگیریهای کلامی بین مردم هم زیاد است. ظاهرا بین طرفداران احمدی نژاد و طرفداران موسوی. برای ما مردمی که فرهنگ شنیدن صدای مخالف بینمان رواج ندارد و کمتر نهاد یا فردی در تولید چنین فرهنگی می کوشد مسلما آسان نیست که بشنویم کسی حرفی غیر از حرف ما می زند. داغ می کنیم. خودم هم اولیش. از روی چیزهای که در وبلاگها مختلف می خوانم می توان حدس زد که مردم چگونه در پی همین جدالها دو دسته شده اند. یک موردش اینجا.

 دو دسته شدن مردم به لحاظ سیاست شاید به خودی خود چندان مهم نباشد چرا که در همه کشورها اختلافهای سیاسی هست. چیزی که مهم است اینست که این دو گروه دشمن هم شده اند و خودی و غیرخودی می کنند. خیلی جاها می خوانم که موسوی با نپذیرفتن شکستش باعث شد مردم دودسته شوند. اما من فکر می کنم این دودستگی مردم و این شکافی که بینشان ایجاد شده سابقه ای طولانی تر از این انتخابات دارد. این انتخابات فقط باعث شد این حقیقت عریان شود. خودی و غیر خودی کردن و فرق گذاشتن بین آدمها بر اساس همین قضاوت و حتی گاه محروم کردنشان از حقوقی مثل دستیابی به شغل یا ورود به دانشگاه سالهاست که در روح و رفتار و گفتار ما ریشه دارد. خود من در این چند سالی که فرانسه زندگی می کنم بارها به خاطر حجابم مورد چشم غره و رو ترش کردن و محل گذاشته نشدن هموطنانم واقع شدم. تازه اگر به وضوح به من نمی گفتند که جاسوس جمهوری اسلامی هستم. هر چند که من به این افراد حق نمی دهم که چنین رفتاری با من داشته باشند اما می فهمم که دیدی منفی به حجاب من داشته باشند و من را از خودشان ندانند. چون خود من هم دیدی منفی نسبت به کسانی دارم که شبیه آنهایی هستند یا عین کسانی با من حرف می زنند که از دوره راهنمایی تا پایان لیسانسم یا به جوراب سفیدم گیر دادند یا به آستین بی مچ مانتوام یا هر بار که آدم را جایی می دیدند سرتا پایمان را جوری نگاه می کردند که انگار معلم دانش آموز خاطی را. شکل این آدمها و استدلالشان همیشه تحقیر شدنم را برای من تداعی کرده است. هر چند که سعی خودم را می کنم اما سخت می توانم دید خوبی به این آدمها داشته باشم. برای من فقط تحقیر است اما برای دوستم که در گزینش دبیری رد شده بود چون چادری نبوده، پایمال شدن حقش. و آن خانمی که من را بخاطر حجابم اخ و تف می داند شاید با دیدن من یاد مساله دردناکتری می افتد. اینها مثال های کوچکی هستند برای اینکه بگویم ما مدتهاست دو دسته شده ایم. دسته ای که تحمیل کرد و دسته ای که تحمل کرد. اما به این عریانی نبود و فرصتی برای «گفتگو» راجع به آن نبود که به این وضوح خودش را نشان دهد. مونولوگ بود اما دیالوگ نه. چرا که یک گروه اکثر قریب به اتفاق وسایل ارتباطی را داشت و حرفش را می زد اما گروه دیگر نه. حتی در همین گفتگوهای بین فردی هم باید دقت می کرد که طرف خودی باشد که مبادا به خاطر زدن حرف مخالف فردا برایش دردسر درست شود. مگر اینکه پشتش گرم بود و خیالش راحت که دردسری برایش درست نمی شود یا پی هر نوع دردسری را به تنش می مالید.

آدمها برای اینکه حس کنند وجود دارند احتیاج به حرف زدن و عمل در فضایی عمومی دارند. این را یکی از محققین ارتباطات فرانسویبه خوبی نشان داده. و در ضمن گفته است فضای عمومی، نه در خانه و بین دوست و آشنا. اصلا یک شرط برای اینکه انسان احساس کند «وجود دارد»  اینست که حرف بزند و ببیند که شنیده می شود. وقتی دو طرف دعوا به یک اندازه اجازه و حق حرف زدن و شنیده شدن داشته باشند هر دو به یک اندازه احساس «آدم بودن» می کنند. این حس آدم نبودن و به حساب نیامدن یک دسته را بگذاریم کنار اینکه ما هیچ وقت فرهنگ گوش کردن به حرف مخالف را در جامعه مان نپرورده ایم. همین می شود که همین که وقتی کسی به آرامی گفت شمایی که صلاحیت شورای نگهبان در قضاوت راجع به انتخابات را رد می کنید بی جا کرده اید که اصلا نامزد همین انتخابات شده اید، طرف داغ می کند و داد و قال راه می اندازد. تو گویی که سالها خفگی را باید سر گوینده خالی کند.

*برگرفته از وبلاگوار شادی ضابط
 


[بايگانی سيبستانک]
 
 
تنها یادداشت بدردبخوری که پس از مرگ هانتینگتون به فارسی دیده ام  |:|   داستان زمانه و گسست ارتباط آن با مخاطب  |:|   گفتگوی من و بیلی با نویسنده سیبستان - نشر مجدد  |:|   فروش دستگاه های استراق سمع ده هزار تومانی و قطره خواب کردن زنان  |:|   فیلترینگ با 5 میلیارد تومان بودجه دوسال آینده اش کجا را هدف قرار داده است؟  |:|   هلندی های طرفدار قصاص  |:|   وقتی بسیچ شیرینی پخش می کند!  |:|   مانیفست گونه ای در باره هویت شما و روش آشپزی تان  |:|   طربخانه تاجیکی  |:|   نماینده معترض می گفت شما به ولایت اعتقاد نداری چون دست آقا را نبوسیدی!  |:|   [بايگانیِ لينکدونی]
 
 
 
 

حلقه ملکوت
ملکوت غربی
سايت فيلم چرخ و فلک
نامه های عاشقانه يک پيامبر
مصحف با قرائت و امکان جستجو
شريعت عقلانی
در باره شریعت و عقلانیت
ايران و جامعه اطلاعاتی
کتابخانه فارسی آنلاين
وبلاگ ایرانی: 60 هزار سردبیر
هند در هویت ایرانی
شبهای موسیقی در ریگستان سمرقند - ویدئو و عکس
از شهر خدا تا شهر دنیا
شراب نیشابور
سکس، جنسیت و عشق در ایران
زندگی خصوصی و عرصه عمومی، سوی ناگفته زندگی ایرانی
ورقی چند از تاریخ گل و گلفروشی در ایران
سیمین و شعر طلایی اش
کارت پستالهایی از تاجیکستان
سمرقند
باغ ايرانی
کاخ گلستان
آيدين آغداشلو
وبستان: رضا دقتی
فرهنگ تاجيک
چهره های فرهنگ تاجيک
تاجيکان از چشم دوربين
بهشت تقسيم شده
مثل نان سمرقندی
از سمرقند تا دوشنبه
هويت تاجيکی
لينکستان تاريخ ايران
سايت جامع پارتيان
ايران در سايت روزنامه گاردين
نمايه مجلات داخل ايران
راهنمای سايت های افغان
آينه افغانستان
الخليج العربی
Tehran Avenue
Wong Kar Wai
Thoughtland
Andrew Sullivan
HAWCA
International Crisis Group
Alan Sokal
Prospect Magazine
Counter Punch
New Yorker
Economist
Davlatmand and Whirling Tajik Dancers
The Prokudin-Gorskii Photographic Records
Time photoessays
Best British Blogs
Kargah
Marge Casey
Fleurs du Mal
Forugh Farrokhzad


آرزو بر باد - پی‌دی‌اف
 
 
قلمدون [16]
مفهوم‌ها [70]
مفهوم‌ها 2 [19]
ما و آمريکا [29]
مانيفست ايرانی وبلاگ [39]
نقد و نظر [64]
همسايگان [12]
هويت ايرانی [27]
هویت ما ایرانی ها [16]
و مثلا شرح حال [25]
کلمات [19]
کارگاه نشانه شناسی [8]
گنجی و کلمات [13]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [37]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [26]
ايران [77]
ايرانشناخت [12]
اجتماعيات [58]
اروپا [38]
از خامه‌ ديگران [36]
بوطيقا [15]
تک‌گويی [13]
جن نامه يا سيبستون [2]
دين [37]
داستان زمانه [16]
روشنفکران [22]
رسانه [5]
زبان [15]
سفر نوشته [39]
سنت و مدرنيسم [21]
سينما [15]
سياست [62]
سيبستانه [2]
شهرانديشی [6]
شعرها [24]
عکس [45]
 
 
June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 




June 30, 2009  
عدم خشونت کافی نیست؛ ...بسیار خوب! اما فقط یک پای دویدن است  
 

من وارد بحث شورای نگهبان نمی شوم. به نظر من این آخرین فرصتی بود که آقای خامنه ای برای ترمیم بحران اعتماد می توانست از ان استفاده کند اما از دست داد. حالا بهتر است گامهای بعدی را بررسی کنیم. بازی در میانه راه است. فعلا شورای نگهبان می تواند به رختکن برود.

در یک نگاه، نظام ولایی-سلطانی برای مهار بحران دو کار کرده است: اول اسلحه مردم را از دست شان جمع کرده است و دوم اسلحه را به دست ماموران خود داده است. روش پاسخ ما قاعدتا در خلاف این حرکت شکل می گیرد. به طور خلاصه: عدم خشونت پاسخ اسلحه دوم است. اما برای جبران خلع سلاح عمومی چه باید کرد؟

یکبار دیگر صحنه را نگاه کنیم. نهادهایی که رهبر می توانست بسیج کند از همان روز رای گیری شبکه تماس مردم را از کار انداختند. نه تلفن ماند و نه پیامک - این رسانه محبوب و فراگیر ایرانی. اما ماجرا به این تمام نشد. شبکه تماس با جهان خارج هم مختل شد. اینترنت و ماهواره. روزنامه ها هم که رفتند زیر تیغ سانسور مستقیم و بسیاری از اصحاب خبر و نظر هم بازداشت شدند. خب اینها را همه می دانیم. ولی اگر بخواهیم از واقعیت برای برنامه ریزی استراتژیک استفاده کنیم باید همین حرکات را یکبار دیگر با دقت مرور و معنایابی کنیم.

من این بازی را در دو حرکت بزرگ خلاصه شده می بینم. معنای حرکت اول این است: نظام ولایی به خشونت عریان اعتماد و اتکا دارد و آن را نقطه قوت خود می بیند. همین را هم به رخ من و شما می کشد با بیرحمی باورنکردنی. پس این نظام در مقابل مردم لخت شده است و پیداست که از همه ساز و کارهای رابطه با مردم اش خالی شده و برایش خشونت عریان باقی مانده است و تلاشی که برای «اثر»گذاری می کند. هر کسی باید نشانی از سیلی و لگد و زخم زبان و باتون و ضرب شست اوباش و اشرار داشته باشد تا فراموش نکند دست بالا با کیست. بعضی را هم باید به قتل آورد تا درس عبرت باشد. از این صریح تر نمی شود به پرستش قدرت اشاره کرد. زور حاکم است. می خواهی بخواه نمی خواهی خشونت مامور زورگو و زورپرست و اوباش زیردست اش را آماده باش.

اما حرکت دوم ضعف بزرگ نظام ولایی را نشان می دهد. این نظام از رابطه داشتن مردم با هم می ترسد. از اینکه مردم از هم خبر بگیرند هراس دارد. «خبر» برایش منفورترین کلمه است. او می خواهد چیزی به نام خبر بسازد و به خلایق بدهد. هر تلاشی برای فهمیدن واقعیت خطرناک است. در ردیف جاسوسی است. به خطراندازنده امنیت است. زیرا این نظام خود را مالک واقعیتها می داند و ارائه آن و تفسیر آن را منحصر به خود می خواهد و امنیت خود را نیز در همین تعریف کرده است. این نظام اسلحه بزرگ اش صدا و سیما ست و شبکه ای از مداحان زورپرست که دم از برخورد قاطع و بیرحمانه می زنند و پشت آن خشونت عریان ایستاده اند. این نظام مثل هر نظام انحصارگرای دیگری از تعدد منابع خبری و از هر نوع رسانه که در کنترل اش نباشد متنفر است. زیرا هر نوع خبر «دیگر»ی به معنای اختلال در نظام خبرسازی او ست. او خود را مالک انحصاری خبر می داند. مردم چیزهایی را باید بدانند که او تعیین می کند. هر چیزی که او تایید نکرده باشد توطئه و وسوسه و تحریک به شمار می آید. او برای همه چیز شورای نگهبان دارد و نظارت اش استصوابی است. این نظام به صورت سیستماتیک با هر سیستم خبردهی و خبرگیری و شناخت واقعیت که از مسیر خود او نگذشته باشد و مهر استصواب نداشته باشد دشمنی می ورزد. برای همین است که از نظر آقای خامنه ای مطبوعاتی که مدح او نمی کنند و منبع خبری دیگر دارند و تصویر دیگری از جامعه و فرهنگ می دهند «پایگاه دشمن» شناسایی می شوند و محکوم به قهر و طرد اند یا دست اموز شدن و مرگ.

خلاصه کنم. اگر در برابر خشونت عریان و صور مختلف آن عدم خشونت روش موثری باشد که هست و من مدافع آن ام، در برابر خلع خبری مردم و در تاریکی گذاشتن آنها و فضاسازی برای باوراندن جعلیات به آنها، با تمام قلب و ایمان و تجربه ام تنها یک راه می شناسم: تقویت همه راههای مردمی خبررسانی. این مسیر را باید پس از آنکه باور کردیم پای دوم دویدن ما مردم است بازاندیشی کرد و لایروبی کرد و قنات های آن را احیا کرد و کبوتران نامه برش را جمع آورد و آن را به مردمی ترین صورت و با استفاده از تمام ظرفیت ها بازسازی و راه اندازی کرد و با گسترده ترین پوشش به کار گرفت. هر قدر بر شناخت روشهای عدم خشونت اصرار و تاکید داریم که بجا هم هست و همه باید آن را بیاموزند و دنبال کنند تا آموخته همگانی شود و فرهنگ شود به همان نسبت باید راههای انتقال خبر و نظر را بازشناخت و از گل و لای ضدخبر و شایعه و خبرسازی های دوست و دشمن پالود و همه امکانات را برای آن بسیج کرد و نسبت به کم و کیف آن حساس بود. اگر این جنبش تا اینجا همین دو نکته را به ما آموخته باشد ما نه تنها برنده واقعی صندوقهای رای هستیم که برنده امروز و آینده روشن خود به عنوان مردمانی هستیم که می خواهند حقارت زیستن زیر سایه ترس را پایان دهند و چنان زندکی کنند که می خواهند بی آنکه حد دین و ایمان و انتخاب آنها را مامور سر چهارراه و عوامل فقیه و شاه تعیین کنند.

من در بخش اول دوستان بسیاری را می بینم که گرم کار و آموزش و گسترش ایده اند در بخش دوم اما کمتر کسی را می بینم. این را باید جبران کرد. بدون شبکه ای برای تماس و انعکاس، عدم خشونت به تنهایی به جایی نمی رسد. زیستن آزادوار بی سایه ترس و زور حق مردم است. دانستن و از هم با خبر بودن و باز بودن چراغهای رابطه نیز حق مردم است.  

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست  
June 26, 2009  
از طناب دروغ به آسمان نمی توان رفت  
 

دوستان مان را بازداشت می کنند، مردمان مان را از زن و مرد و کوچک و بزرگ لت و کوب می کنند، ملت مان را سوگوار کرده اند، چشم در چشم ما می دوزند و دروغ می گویند، ستمگری را با اوباشیگری آمیخته اند و رجاله ها را به جان مردم انداخته اند. امنیت کار و خانه و زندگی و محله مردم را به بازی گرفته اند. بچه هامان را در سلول انفرادی نگاه می دارند بی انکه جرمی کرده باشند. هر کس را سخنی به اعتراض و مخالفت بگوید سرکوب می کنند. دین محمدی را به گروگان گرفته و مصادره کرده اند. دین محمد امین را به دروغ و وقاحت آلوده اند. خود را اعلم مردم و مجاهد انحصاری دین و قیم عوام و خواص و مجتهد و روشنفکر می دانند. هیچ چیز در چشم ایشان حرمت ندارد و هیچ کس جلودارشان نیست. امام جمعه شان دهان به یاوه و گزافه باز می کند و جان و مال مردمان را مباح می شمارد. کارهامان برای هزارمین بار به تعویق و تعطیل می افتد و عواطف مان زخمی می شود. هیچ کس تمرکز ندارد. هیچ کس باور نمی کند که چنین دیوی در این جماعت اینهمه سال زیسته و اکنون سربرآورده است. مردمان دلشکسته هر گوشه زانوی حیرت به بغل گرفته اند یا آه حسرت برآورده اند. هر جمعی به سنگ و مشت و چماق پراکنده می شود. هیج مامنی باقی نمانده است. همه قانون ها تعطیل شده است. راههای زمین تنگ و دست دعا به آسمان بلند شده است.

برای ما چه مانده است جز کلمات؟ جز صدامان و سخن مان. جز قلبی که نمی خواهد آلوده دروغ شود. آنها همه قدرت مادی خود را به صحنه آورده اند. اما اگر دست و پا و بازوی ما را بشکنند اگر دل ما را بشکنند ما هنوز کلمات مان را داریم. ما آسمان را داریم. ما آن شجره سبز را داریم که زیر آوار زمستان دروغ می ایستد و بهار را انتظار می کشد. بهار نزدیک. بهار در راه.

ما به کلمات طیبه ایمان داریم و به کلمه خبیثه و کلمات بی ریشه خبیثان کافریم. قدرت کلمه طیبه بالاتر از هر قدرتی است. این وعده خداوند است. کلمه طیبه مانند شجره طبیه است. اصل اش در زمین و شاخه هاش در آسمان است (ابراهیم 24). و خداوند به آن اعتبار می بخشد و آن را بلند می دارد. ما را سر آن نیست که در برابر آنان که کلام خداوند را تبدیل می کنند (فتح 15) و تحریف می کنند (بقره 75) تا مردم را بفریبند سر تسلیم فرود اوریم. آنها به چوب و سنگ و حبس و زجر به خیال خود پیش می روند و ما می دانیم که اصل دین و اصل جهان کلمه طیبه است و نمی توان به دروغ کلمه الله را پوشاند. کلمه کسانی که کافر شدند و پا روی حق گذاشتند و آن را پوشاندند به حکم سنت الهی کلمه پست و سفلی است (توبه 40) و برای آنها پیروزی نیست. این کلمه الله است که برترین کلمات است. کلمه الله هی العلیا.

مسیح کلمه طیبه خداوند بود. محمد معجزه اش کلام بود. موسی به تاج تکلیم عزت یافت. اصلا آدم به تلقی کلمات پروردگارش آدم است(بقره 37). و تمت کلمه ربک صدقا و عدلا(انعام 115). کلمه خدا چگونه ممکن است با کذب و جور و فریب پیوند بخورد؟ چگونه می توان به ستم عدالت برقرار کرد؟ و کدام عدالت برتر از تسلیم شدن به پیمان و عهد با جماعت است؟ کدام جفا بزرگتر از ایستادن در برابر مردمی است که امانت به دست تو داده اند و آن را طلب می کنند؟ حاشا کردن امانت ایمان است؟ بکشی و حاشا کنی؟ زندان کنی و حاشا کنی؟ دروغ بگویی و حاشا کنی؟ در دین محمد امین از این جرم بالاتر؟ کدام پیامبر چنین سیره ای داشته است؟ کدام رسول چنین در خدعه و خوارداشت مردم اش غرق بوده است؟ این دین اسلام است یا دین اشرار است؟ از این افترا بالاتر به دین خداوند؟ فمن اظلم ممن افتری علی الله کذبا؟ (کهف 15) از کسی که به دین خدا افترا می بندد ستمکارتر کیست؟ داستان یوسف و گرگ است. پیرهن پاره خونینی آورده اید که هان یوسف را گرگ درید؟ گرگی نبود. شما گرگ بودید. با اینهمه بینه باز هم پای بر دروغ و مشی کذب می فشارید. قتل و حبس و آزار دروغ را حقیقت نمی کند. نمی کند.  قرآن ما سراسر بیانیه ستیز با دروغ است. قرآن شما چیست که یکسره کذب و دروغ را تجویز می کند؟ دروغ را چه نسبت است با کلام الله؟ با کلمه حق؟ با کلمه طیبه؟ از طناب دروغ به آسمان نمی توان رفت. آن نردبام شجره طیبه است که بر شاخ آن می توان امید آسمانی شدن بست. 

اگر هنوز دل هاتان از سیاهی کبره نبسته است اگر هنوز جایی برای دیدن نور در دلهاتان باقی ست مانند حر ترک سپاه دروغ گویید یا منتظر عذابی بزرگ باشید. این وعده خدایی است که بین ما مشترک است:  و یرید الله ان یحق الحق بکلماته و یقطع دابر الکافرین (انفال 7) و این اراده خداوند است که حق را با کلمات خویش تحقق بخشد و بیخ پوشندگان حقیقت را بکند. شما ممکن است بزرگ باشید و بزرگی بفروشید. اما الله اکبر. خدای مردم بزرگتر است.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 20
چاپ کن
بفرست  
June 25, 2009  
نسل دوم بیت سیاسیون یا جنگ فائزه و مجتبی  
 

زمانی معمای کوچکی را با دوستان مطرح می کردم در باره اینکه آینده ایران دست چه کسانی خواهد بود. شماری از آنها فکر می کردند منظور اپوزیسیون خارج از کشور است و جوابی در آن راستا می دادند. شماری دیگر اصلاح طلبان را دارای آینده می دیدند. و هر کسی بر اساس تحلیل خود که خارج از عرف سیاسی نبود پیش بینی می کرد. اما سوال بعدی من بی جواب می ماند: نقش نسل دوم نخبگان سیاسی چه خواهد بود؟ جواب آن این روزها روشن تر شده است.

در طول صد ساله گذشته هر نسلی از نخبگان سیاسی که رفته است زمینه را برای نسل دوم آماده کرده است و همیشه در این مسیر بحران به وجود می آمده است. نمونه پیش از انقلاب اش در جابجایی نسل انگلوفن ها با فرانکوفن ها بود. در درون دربار قاجاری هم سلسله بی انقطاعی از نیرنگها و دسته بندی ها دور و بر شازده ها به وجود می امد. نسل سوار که پیر می شد نسل جوان شازده ها می خواستند سوار شوند. طبعا درگیری حاد می شد. هر جابجایی در قدرت چنین است. این طبع قدرت است. مسمومیت و قتل و حبس و عزل شازده ها هم از همین جا بود.

امروز در صحنه سیاسی ایران هم این ماجرا اهمیت فوق العاده دارد. نسل انقلاب پیر شده است و عنقریب از صحنه خارج خواهد شد. پس نوبت جوانان این بیت و آن بیت است و آنچه در عرف ایران امروز آقازاده ها خوانده می شود.

اینکه نام پسران آقای خامنه ای خاصه مجتبی بر سر زبانها افتاده است بی جهت نیست. اما مجتبی با کدام آقازاده ها می جنگد؟ اجازه بدهید از نسل مقابله جویان فائزه را انتخاب کنیم. دختر نام آور آقای رفسنجانی را. در شرحی که به دنبال می آید می کوشم بر خصوصیات این دو تکیه کنم تا ببینیم این خصوصیات چه چیزی از ویژگی های نبرد در جریان را آشکار می کند.

در اینکه نبردی میان فائزه و مجتبی در جریان است می شود اطمینان داشت. توجه دارید که من بر اساس نشانه ها و شوهد قابل دسترس حرف می زنم و بنای تحلیل خود را بر نیمه آشکار می گذارم تا نیمه پنهان را روشن تر سازم. من هم فعال بودن فائزه را در ستاد موسوی و هم سخنرانی او را برای معترضان در برابر صدا و سیما و هم بازداشت شدن او را در تظاهرات 25 خرداد بخشی از نشانه های دلالت کننده بر این می گیرم که او فعالانه با آنچه بیت خامنه ای به رهبری مجتبی در حال طراحی و اجرا ست مقابله می کند.

حالا اجازه بدهید کمی مدل خود را بیشتر مطالعه کنیم. اگر مدل کشمکش قدرت بین رفسنجانی و خامنه ای درست باشد مدل واقعی تر و عینی تر نبرد فائزه و مجتبی است. آن دو پدر پیر و فرتوت اند و در سن بازنشستگی هستند. اما این دو فرزند چند سالی است تمرین می کنند و خود را آماده میدان می کنند. پس نبرد واقعی اینجا ست و به رهبری آن دو. طبعا آنها هر چه در قوا و قدرت دارند برای بیرون کردن یکدیگر از صحنه جمع می کنند و خرج می کنند.

اگر نماد گرفتن فائزه و مجتبی را بپذیریم بررسی بعدی نشانگر این ویژگی هاست:

فائزه زنی است که اهل سیاست و مدیریت و رسانه است و روزنامه راه می اندازد و حرفها و نظرات جنجالی مطرح می کند و ابایی از به خیابان امدن برای پیش بردن حرف خود ندارد. مجتبی مردی است که از رسانه متنفر است و نامی از او در جایی برده نمی شود و کسی او را ندیده و نمی شناسد و تمام قدرت خود را در پشت صحنه سرمایه گذاری کرده است.

فائزه با قدرت افکار عمومی کار می کند. به سیاست به معنای شفاف تر آن گرایش دارد. مذهبی است اما مذهب اش دست و پای او را نمی بندد تا اندیشه های لیبرال داشته باشد. خود همین که بیرون می آید و حرف می زند امری کاملا مدرن است. مجتبی با قدرت به معنای شبکه اطلاعاتی و زندان و پنهان پژوهی و فشار بر این و آن سر و کار دارد. هر قدر فائزه اهل نشست و خاست با مردم است و دسترسی به او آسان است، مجتبی مردم گریز است و فقط با محارم سیاسی خود نشست و خاست دارد و دسترسی به او بسیار دشوار است.

فائزه به قدرت به مثابه امری آمیخته با مردم می نگرد اما مجتبی به قدرت به عنوان امری مافیایی نگاه می کند. گروه او باز است و گروه این بسته. این اهل قدرت نهان است و دکترین شوک و او اهل قدرت آشکار است و افکار عمومی. این از افکار عمومی بیزار است و او سازنده افکار عمومی. قدرت برای فائزه در نهادهای پارلمان و جامعه مدنی دیده می شود و قدرت برای مجتبی در حیاط خلوت سرای قدرت. این از نور و نورافکن و سوال می گریزد او اماده است حرف بزند و استدلال کند و لازم شد مردم را برانگیزد.

قدرت برای مجتبی در تصمیم نخبگان سیاسی و جمع بسته محارم خلاصه می شود. او دنبال اقناع نیست. دنبال سلطه است. اما قدرت برای فائزه در رای مردم است و مشروعیت گرفتن نخبگان هم از همان است. این نماینده فکر انتخابات است و او نماینده فکر نصب.

آنچه در باره فائزه روشن است این است که او زنی امروزی و شهرنشین است و به جنبش زنان ایران تعلق دارد. همین ممیزه بزرگی است حتی اگر سایر ممیزه های او را نادیده بگیریم. فائزه گروه نخبگان سیاسی در حاکمیت را به دو گروه تقسیم می کند. کسانی که زنان شان تبرج اجتماعی دارند و کسانی که شما خود انها را هم نمی بیند چه رسد به زنان شان! از این رو عبرت آموز است که در گروه فائزه میرحسین در کنار همسرش دیده می شود ولی آن یکی گروهی را نمایندگی می کند که انتشار عکس همسرش را در روزنامه توهین خانوادگی و ناموسی می پندارد.

فائزه نماینده جریانی از نسل دوم نخبگان سیاسی ایران است که به ارزشهای دموکراتیک شهرنشینان نزدیک ترند و مجتبی نماینده جریانی است که دموکراسی لیبرال را دموکراسی آشغالها و کثافتها می دانند. طبیعی هم هست زیرا این یکی به دنبال تقویت و گسترش مبانی سلطنت مطلقه ولی فقیه است و تعطیل ظرفیت های دموکراتیک قانون اساسی و آن یکی به دنبال تقویت رسانه و رای مردم است و احیای قانون اساسی و اصلاح آن به سوی نوعی درک مشروطه از قدرت.

نگاه به نمایندگان نسل دوم نخبگان سیاسی و نبرد قدرت آنها بار دیگر نشان می دهد که جامعه و نخبگان در ایران حول دو اندیشه مطلقه گرایی و مشروطه گرایی تقسیم شده اند. در یکی هر کاری که حاکم بخواهد مجاز است و قانون همو ست و در یکی حاکم کسی نیست مگر مجری قانونی که نمایندگان مردم بر او نظارت دارند. نیروی آزادی بخش را زنی نمایندگی می کند که یکی از هزاران هزار زن جسور و پیگیر رای و نظر و حق خود اند و نیروی استبدادی را مردی نمایندگی می کند که خود را در قالب هزاران چماقدار و اوباش کودتا این روزها تکثیر کرده است تا مرد و زن را فروکویند و هر «ندا» یی را در گلو خفه کنند. اینکه شهید شاخص این جنبش «ندا» ست بسیار با معنا ست.

پس نوشت:
اول
اینکه دوست دانا و مهربانی به من نوشت که نقش مادران این دو تن را نیز باید برجسته کرد: مادر فائزه، عفت هاشمی است  که در زمان شاه خطبه ها و تحصن های او در بیت مراجع زبانزد است - برنامه ای که این بار هم می خواستند به ظاهر عمل کنند و نشد. عفت مرعشی (هاشمی) در زمانی که اقای هاشمی و سران مجاهدین در معرض اعدام بودند مدتها در بیت مراجع قم متحصن بود. اما کسی از خانم خجسته (مادر مجتبی خامنه ای) فعالیتی اجتماعی گزارش نکرده است. سپاس بسیار از این نکته ظریف.
دوم اینکه از آنچه من خواسته ام بگویم در هر پست تنها بخشی مطرح شده است. مساله کنونی ایران دارای ابعاد مختلف است و طبعا برای رسیدگی به آن به یادداشتهای چندگانه ای هم نیاز هست. من امیدوارم در دو یادداشت بعدی یکی به مساله مصلحت در کانون این رفتارهای ضدمردمی بپردازم و دیگری به مساله اندیشه آخرالزمانی حاکم. جمع بست همه اینها به آن دیدی نزدیک خواهد شد که من فکر می کنم روشنگر وضعیت کنونی و دلیل بحران است.
سوم اینکه به دلیل نزاعی که درون طبقه نخبگان سیاسی در جریان است من فکر می کنم این نزاع لزوما باعث فروپاشی نظام نخواهد شد. بنابرین ایده حل مساله در داخل نظام قابل پیگیری است و می تواند جواب دهد. تنها در صورتی که نظام نتواند در درون خود مساله را حل کند روند فروپاشی آغاز شده است. 

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 18
چاپ کن
بفرست  
June 23, 2009  
خامنه ای در صد سال پیش  
 

  تاریخ ما به نحو شگفت آوری همچنان با تاریخ عهد قاجاری پیوند دارد و اینجا و آنجا آن را تداعی می کند. هنوز آنچه صد سال پیش شروع کرده ایم ناتمام مانده است. هنوز دشمنان قدیم ما در کارند و دست در دست دشمنان جدید دارند. امروز تمام روز به مساله رفسنجانی و خامنه ای فکر می کردم. اینکه رفسنجانی خود را با امیرکبیر همنشین می داند و بارها نیز به این صفت خوانده شده است که امیرکبیر ایران است مرا منتقل کرد به اینکه با خود فکر کنم  اگر از رجال عهد قاجاری کسی را معادل خامنه ای بخواهیم بنشانیم چه کسی خواهد بود. کسی جز محمدعلی شاه قاجار البته نیافتم از آن رو که مجلس را به توپ بست و با مشروطه خواهان که قدرت شاه را محدود و مشروط به قانون می خواستند و اصلاحات عهد را نمایندگی می کردند از در جنگ در آمد. نگاهی به تاریخ کردم که کی بوده است و این شرح دلگزا را یافتم که سخت با امروز ما شباهت دارد نه تنها در روش و محتوا و سنخ بازیگران بلکه از عجایب تاریخ این که در تقویم و زمان هم: خرداد 1287 بحران شروع شد و در 2 تیر 1287 مجلس به توپ بسته شد. یعنی روزی مثل امروز! پیش از آنکه بحث را بیشتر باز کنم نقل را بخوانید:

روز دوم تير 1287 ساختمان مجلس شوراي ملي توسط قزاقان مسلح روس با توپخانه هدف حمله قرار گرفت و آسيب ديد. حادثه به توپ بستن مجلس كه از خشن‌ترين مقاطع حوادث عصر مشروطه بود، نقطه اوج خصومت نظام استبدادي قاجار با مردم بود. اين حادثه در دومين هفته رئيس الوزرائي ميرزا احمدخان مشيرالسلطنه و در شرايطي كه محمدعلي شاه با راهنمايي نظاميان روس نقاط مختلف تهران را به ستاد عملياتي خود عليه مشروطه خواهان تبديل كرده بود، رخ داد.

محمدعلي شاه كه از زمان مرگ پدرش (مظفرالدين شاه‌) مايل به هيچگونه سازش و مماشات بارهبران نهضت مشروطه نبود، عملاً روبروي مردم‌، مشروطه خواهان و نمايندگان مجلس قرار گرفت‌. او پس از 2 سال مقاومت در برابر مشروطه‌، سرانجام در خرداد 1287 برنامه خود را براي سركوب مشروطه‌خواهان به اجرا درآورد. وي يكي از درباريان ـ مشيرالسلطنه ـ را كه كاملاً مطيعش بود به صدراعظمي برگزيد. مقام وزارت جنگ را نيز به ميرزاحسين پاشاخان اميربهادر سپرد و لياخوف ـ سردار روسي ـ را به فرمانداري نظامي تهران منصوب كرد. با اين انتصاب در اولين روزهاي تابستان 1287، نقاط حساس تهران به تصرف نظاميان قزاق تحت فرماندهي افسران روسي درآمد. اطراف ميدان بهارستان و مدرسه سپهسالار محاصره شد و توپخانه و سواره‌نظام در مقابل مجلس مستقر شدند. تمام روزنامه‌ها توقيف شدند و جنگ بين قواي قزاق و مشروطه خواهان آغاز شد.

روز دوم تير 1287 كه ساختمان مجلس به توپ بسته شد، اوج جنگ بود. اين جنگ كه در ساعات ظهر فروكش كرد، 300 كشته و 500 زخمي به جاي گذاشت. بسياري از بازداشت شدگان در باغشاه تهران به زنجير كشيده شدند وتعدادي از وعاظ، روزنامه‌نگاران‌، نمايندگان مجلس و سياسيون به قتل رسيدند و تعدادي از آنان نيز به سفارتخانه‌هاي خارجي پناهنده شدند. حادثه دوم تير سبب انحلال مجلس اول و به هم ريختن اوضاع تهران شد، ولي قيام هايي در تبريز، گيلان‌، اصفهان‌،مشهد و نقاط ديگر رخ داد.

با اين همه‌، استبداد صغير دوامي نداشت و در كمتر از يكسال عمر حكومت محمدعلي شاه قاجار به پايان رسيد. روز 25 تير 1288 تهران به تصرف مخالفان محمدعلي شاه درآمد و در پي اين واقعه شاه به اتفاق اعضاي خانواده و صدها قزاق مسلح به باغ سفارت روسيه در زرگنده پناهنده شد وشوراي 22 نفره‌اي كه بعدها تشكيل شد، محمدعلي شاه را از سلطنت خلع كرد. (پایان نقل از: به توپ بستن مجلس، موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی)

میزان شباهت شگفت آور است. اینطور نیست؟ به نظر من امروز، دست و پنجه نرم کردن دو عالیجناب جمهوری اسلامی ما را در این بحران قرار داده است. این را از خود نمی گویم. از احمدی نژاد نقل می کنم. او در مناظره اکنون-تاریخ-شده خود گفت که دست آقای رفسنجانی را پشت همه رقبایش می بیند. چند روز بعد آقای خامنه ای او را از همه به خود نزدیکتر معرفی کرد. پس نتیجه می توان گرفت که این نظر او ست و او هم دست رفسنجانی را پشت تمام این ماجرا دیده است. یا احمدی نژاد نظر او را از دهان خود گفته است. بخش بزرگی از کسانی که اکنون در بازداشت به سر می برند دوستان و همکاران و همفکران و مدیران آقای رفسنجانی اند. حتی اگر میرحسین هم به بند کشیده شود حامی و متحدش رفسنجانی بوده است چه به سبب نزدیکی در سیاست و مخالفت با دولت کنونی و چه به روایت احمدی نژاد در صحنه عمل. پس صحنه منازعه جاری تبدیل می شود به دو اندیشه ای که این دو عالیجناب نمایندگی می کنند. رفسنجانی هم آن را پنهان نکرده است و در نامه خود به خامنه ای در پیش از انتخابات بر ان پای فشرده که این راه را بیراه می بیند. باقی صحنه را هم می توان بسادگی ارزیابی کرد و با عهد به توپ بستن مجلس قیاس دقیق کرد و تطبیق داد. روسیه بار دیگر کمک کرده است تا محمدعلی شاه که مستبد لجباز و کهنه گرایی است و سر تسلیم به خواست مردم و اصلاحات ندارد نهاد انتخاب و انتخابات و دخالت در رای استبداد و مشروط کردن قدرت مطلقه را به توپ ببندد. تهران امروز هم زیر چکمه نیروهای کودتا شباهت تمام عیاری به تهران 1287 دارد. گویی نقشه کار را دوباره از موزه بیرون کشیده اند و با تطبیق بر عناصر عصر دوباره به اجرا درآورده اند.

آیا تاریخ خود را تکرار می کند؟ آیا بازداشت ها به قتل ها و اعدام ها منتهی می شود؟ من امید می برم و دعا می کنم که نشود. همه در این نیت و خواست اشتراک داریم. پس گام بر می داریم. و آنچه می توانیم دریغ نمی کنیم. و بی گمان موثر است. کهنه گرایان تاریخ را تکرار می کنند. ما آن را ابداع می کنیم. تفاوت بزرگ مردم اند که به سوی آزادی حرکت می کنند و جهان امروز که سخت دگرگون شده است. شگفت آور و آنچه سخت مایه امید است این است که 100 سال پیش مردم ما توانستند بعد از مدت کوتاهی استبداد را بر سر جای خود بنشانند و محمدشاه را از قدرت خلع کنند. اگر آنها توانستند امروز ما هم می توانیم. جز اینکه باید امید بریم که هزینه ها کمتر و قتل و نهب کمتر باشد یا با شیوه های بدیع از راههایی که در صد سال تجربه و چالش با استبداد آموخته ایم و با استمداد از روح زمان که به سود ما ست و راههای تازه پیش پای ما می گذارد کشور خود را از توپ روسی و سیاست محمدعلی شاهی و چکمه نظامیان نجات دهیم. راه ما از راه کسانی که الگوهای باستانی دارند و به قدرت خارجی مستظهرند جدا ست. این نبرد دو الگوی استبداد شرقی است و نوگرایی جهان مدرن. خطی که به کشتن امیرکبیرها و نوگرایان و رجال مشروطه و اندیشه ملی می گراید و خطی که به شکستن موانع سفت و سخت و رسوب کرده از بخش تاریکتر تاریخ ما همت گمارده است. خطر در راه است اما بزرگی و سروری و آزادی نیز در خطر کردن است.

نکته های باریک کوچک و بزرگ بود برای گفتن که می گذارم برای یادداشتی دیگر. تا در همین یک نکته خوب تامل کنیم. امروز به همفکری و مرور تاریخی و پرهیز از خطاهای پدران مان سخت نیاز داریم چنانکه از تحسین ایشان وقتی سینه برای آزادی سپر می کرده اند و رنج گذار از تاریکی رعب و وحشت را بر خود هموار می ساخته و به بزرگی خطر می کرده اند نیرو می گیریم.   

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 21
چاپ کن
بفرست  
June 20, 2009  
رای من کو؟ - یعنی: نمی توانی مرا حذف کنی  
 

سی سال پیش وقتی نسل ما در گرماگرم انقلاب بود ایده های دیگری داشت. دنبال حکومت اسلامی بود. دنبال نابودی امپریالیسم بود. می خواست پرولتاریا بر جهان حکم براند که تعبیر اسلامی اش می شد مستضعفین. به خیال خودمان معادل قرآنی ایده انقلابی مارکس را پیدا کرده بودیم. نسل ما مسلمان بود اما زیر سایه مارکسیسم رشد کرده بود. مخالفت با جهان سرمایه برایش اهمیت داشت. در کاپیتال چیزی پست و فرومایه و دنیاطلبانه می دید. نسل ما به عرفان ماتریالیستی گرایش داشت. از  دل آن اندیشه ها که باید روزی به شرح از ان گفت چیزی حاصل شد که امروز در نظام ولایت مطلقه می بینیم. این نظام مظهر عرفان ولایتی و ماتریالیسم قدرت است. پول را درویشانه تحقیر می کند و همزمان حریصانه می پرستد و به خدایی می رساند. شگفت آور خواهد بود اگر ببینید احمدی نژاد چگونه شعارهایی را می دهد که زمانی پیشتازان چپ ایران می دادند. در عین حال او همه را با نان می خرد و به هیچ چیز جز قدرت برهنه ایمان ندارد. البته این توصیف آقای خامنه ای هم هست. تقصیر کسی نیست اگر هست. خود او گفته است و تاکید کرده است که احمدی نژاد به او از همه رجال قدیم و جدید الاسلام نزدیک تر است. 

نسل امروز نسل دیگری است. این همان چیزی است که آقای خامنه ای و احمدی نژادهایش درک می کنند و از ان می ترسند. این نسل در جهان دیگری رشد کرده است. جهانی که درست در مسیر مخالفت با اندیشه های مرده و زوال یافته و فروپاشیده ای است که در مدارس این نسل تدریس می شود و در صدا و سیمایش تبلیغ. جهانی که جنتی ها و مصباح ها و حسینیان ها و امام جمعه های دولتی را به دون کیشوت تبدیل کرده و به موزه سپرده است. جهانی که بن لادن ها و ملاعمرها را مخلوع و آواره و بی کشور کرده است. جهانی که پیشگامان پرولتاریاگرایی اش هم دیگر به ترک آن ادعاها گفته اند. جهانی که تا کنج همه خانه های وزیران و وکیلان و سفیران و مدیران همین نظام ولایت مطلقه نفوذ کرده است. از این نظام دیگر چیزی نمانده است مگر همین اوباشان چماق به دست و ایده های دون کیشوتی احمدی نژادهایش و گروهی از بیچاره ترین مردم که به نان و سیب زمینی رای می دهند یا ساده دلانه فریب محتسب مابی آنان را خورده اند. نظامی که مدرسه اش کسی را تربیت نمی کند و صدا و سیمایش را کسی باور نمی کند. نظامی که نخبگان را حرمت نمی نهد و دانشگاه را به پادگان و قبرستان تبدیل می کند. نظامی که دورترین فاصله را از آینده دارد که جوانانش باشند و بهترین راهی که برای نزدیک ماندن به توده چشم و گوش بسته دارد ابزارانگاری و ریاکاری دینی است.

این نظام نظام جهان آینده نیست. نظام جهانی گذشته و درگذشته است. ایران آخرین حلقه از کشورهای انقلابی بود و فرصت نیافت دوران انقلابیگری را با حمایت برادر بزرگ بدرستی طی کند. ناچار قضای ناکرده به جا می آورد و در جهانی که کسی زیر سایه برادر بزرگ نمانده است از آستان و باستان این برادر رها نمی شود. می کوشد هر طور شده ایده های فروریخته را جمع کند و از تکه های آن آینه شکسته چیزی بسازد. اما در این آینه صد-بند-خورده چیزی دیده نمی شود مگر قیافه های کژ و قامت های کوژ. ایران به ضرب و زور پاسدار ایده هایی است که با نمایندگان کهنسال اش دفن خواهد شد.

نظام جمهوری اسلامی نظام آینده نیست چون از آغاز با اقشار آینده دار ایرانی از در ستیز وارد شده است. آنها تا کنون قربانیان شاخصی داده اند اما نامدارترین شان ابولحسن بنی صدر بود و سپس غلامحسین کرباسچی. و تازه ترین قربانی شان میرحسین موسوی. این نظام سر سازگاری با طبقات شهری ندارد. از آغاز دل در گرو پرولتاریای حاشیه نشین بست و روستائیان چشم و گوش بسته و هنوز هم بر همان مسیر می رود و از همان تغذیه می کند و از همان اقشار نیروهای بسیج و پلیس ضدشورش خود را بر می گزیند. علت اش هم امروز از همیشه روشن تر است: آنها مردمانی اند که ادعای رای و نظر ندارند. جمهوری اسلامی که اکنون به حکومت اسلامی-پرولتاریایی تبدیل شده است شیفته هر کسی است که رای ندارد یا رای اش را می شود خرید. شیفته هر کسی است که طبقات دارای رای را دشمن می دارد.

سیاست جمهوری اسلامی بر جذب پرولتاریا و حذف لیبرالها بوده است. تمام امکانات دانشگاهی و بورسها و سهمیه ها و امکان ارتقا و تملک اسباب ثروت و قدرت بای نحو کان در اختیار این جماعت بوده است. اینها نوکیسگان جمهوری اند و امروز فدائیان رهبر. در مقابل جمهوری تا توانسته مردم طبقه متوسط شهری را سرکوب کرده و کنار زده و محدود کرده و راه ارتقای اجتماعی را بر ایشان بسته است. در این انتخابات راه بازگشت آنها به قدرت در چارچوب خود این نظام را بست. راه نمایندگی کردن رجال جمهوری را برای این طبقات هم بست. جمهوری اسلامی به خیال خود اکنون می تواند بی دغدغه از بازگشت اندیشه های چالشگر کسانی که صاحب رای و استقلال فکری اند مطلقه بودن ولایت خود را بی چون و چرا ادامه دهد. ولایت مطلقه حوصله سوال و کنکاش و استیضاح و طلب پاسخگویی و شفافیت ندارد. آقای خامنه ای در بیست سال رهبری اش یک بار هم در مقابل پرسش و پاسخ خبرنگاران حاضر نشده است سهل است یک بار هم کسی نتوانسته در مجلس خبرگان از حق نظارت بر او استفاده کند. او مسئولی است که از او سوال نمی توان کرد. چنین کسی و نظام تحت رهبری او طبعا با اندیشه مستقل صاحب رای مساله دارد و به سرکوب آن می گراید. اصلا تصادفی نیست که نماینده آقا در کیهان حسین شریعتمداری است و قاضی محبوب اش مرتضوی و وزیر ارشادش صفار هرندی و هنرمند مورد ستایش اش ده نمکی.

جمهوری اسلامی در ده سال اول هم ضد روشنفکر و دانشگاهی و ضد اهل فکر و قلم و نویسنده بود و بزرگترین شمار اعدامی هایش از ایشان است و بزرگترین گروه مهاجرش هم از اینان است. اما در بیست سال بعدی به شکلی استراتژیک تمام عناصر بازگشت به آینده را قدم به قدم زدوده است و سیاست حذف نسلی را پیشه کرده است و در انتخابات دهم با خدعه و نیرنگ به اوج رسانده است.

خلاصه کنم. رای من کو؟ دقیق ترین شعار ممکن در مقابل این سیاست مزورانه و ضدانسانی است. سیاستی که ایران را به گولاک اصحاب رای تبدیل کرده است. رای من کو؟ یعنی اجازه نمی دهم مرا حذف کنی. من یک فرد صاحب رای هستم. رای مرا نمی توان به نیابت یا جعل و فریب نوشت و صندوق صندوق پر کرد. رای من محترم است. تک تک رای های ما حرمت دارد. مثل اثر انگشت ما تک است و بی همتا. این رای ها نماینده انتخاب ما هستند. نمی توانی در آنها دست ببری. نمی توانی به دلخواه آنها را کم و زیاد کنی. من پای رای ام ایستاده ام. رای ام را دنبال من می کنم. زیرا من هستم که با رای ام جامعه را جهت می دهم و مدیریت می کنم. این خطرناک ترین شعار برای ولایت مطلقه و پاسبانان آن و ریزه خواران خوان نعمت او ست. این است که او با تمام قوا به مقابله با رای بر می خیزد. شرم و حیا را کنار می گذارد و عریان می شود تا سراپای درشت و بی اندام و کوژ و کژ او را ببینی. او به تو حمله می کند چون از تو متنفر است. از رای تو از رسانه تو از ایده های تو از پسند و ناپسند تو. تو به صورت موجودی مزاحم برای او جلوه می کنی. یک خرمگس که راحت اش نمی گذارد. یک کابوس که بیدار نگهش می دارد پریشان اش می کند. راهی برای سروری بر تو ندارد. رهبر طبیعی تو نیست. این او را به هراس می افکند. این خشونت که می بینی شدت ترس او ست که خود را در حمله کورانه و سبعانه نشان می دهد. برای او زن و مرد و کوچک و بزرگ و باگناه و بی گناه ندارد. مردم را دشمن می بیند. هر کس را با او مخالفت کند هر کس را که از سوال کند. هر کس که رایی داشته باشد که او را نادیده می گیرد.

او خردگریزان را خوش می دارد چون در برابر خرد او کسی دیگر به خرد نیاز ندارد. حسابگرترین و خردمندترین و مکارترین و خدعه گرترین مردم همو ست او رهبر فرزانه است و سخنانش حکیمانه. در برابر او هر فرزانگی و خردگرایی و خود-رایی بیجا و بی معنا ست. این است که بی خردترین افراد نمایندگان اویند و دون کیخوته ها در دستگاهش همه کاره. حالا تو امده ای و با یک رای می خواهی دکان او را برچینی؟ کام تو را تلخ می کند زیرا بسادگی کام او را تلخ کرده ای. او می خواهد یکبار برای همیشه درسی به تو بدهد که فراموش کنی رای چیست. او قصد حذف کردن تو را دارد. اطاعت کنی بترسی جا بزنی دوره ای سیاه تر از پیش حاکم خواهد شد. کافی است جا نزنی. فریاد بزنی: رای من کو؟  

    -----------------
* عنوان و ایده این نوشته با خواندن تحلیل هوشمندانه الفیا (مستعار) شکل گرفت و آن را تقدیم می کنم به میم آ. که مشوق من برای نوشتن شد.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 14
چاپ کن
بفرست